تبليغاتX
دایرة المعارف عشق

دایرة المعارف عشق

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب ...

زیارت عاشورا

 

 

نذر باران (شب عاشورا)

 

 

می خواهم امشب طعم شیرینی خواب را از چشمانم بگیرم

می خواهم فقط برای تو چشمانم را نذر باران کنم

نذر سجاده ، تسبیح ، نافله ...

نذر یک راز و نیاز عاشقانه !

امشب دوباره شاعری می شوم که ترجیع بند تمام ابیاتش سبوح و قدوس است

نام تو تمام دریچه های خواهشم را به سمت بی انتهای اجابت می گشاید

نام تو «تطمئن القلوب» دل بیمارم می شود

در برهوت تنهاییم ببار

که باران نگاه تو از هر چه زیبایی است سرشارم می کند .

در سکوت این شب ( این شب تا سحر روشن )

دستهای گرم بنده نوازیت را

بر انجماد شانه های بیتابم حس می کنم

شانه های خسته

شانه های خسته از بار معصیت .

و اینک منم در این سکوت شب

این شب تا سحر روشن

در مدار عبودیت تو ...

ذره ای که به نام مبارکت قیام می کند

قنوت می خواند ، قعود می کند

و به عشق بندگی برخاک آستان بزرگت سجده می آورد

بر من ببار که روح بیمارم را

به پنجره های گشوده شفاخانه رحمتت دخیل بسته ام

بر من ببار ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:11  توسط جنتلمن  | 

خورشید جاودانی

 

 

در صبح آشنایی شیرین مان ، ترا

گفتم که مرد عشق ، نئی ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی ، هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود !

می خواستی به خاطر سوگند های خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دل شکسته به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود ؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود ؟

تو رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم !

عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست

خورشید جاودانی دنیای دیگرم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 23:24  توسط جنتلمن  | 

«به او که برای همیشه فراموش شد»

 

 

تنهایی مرا درید و خورد

هضم کرد

اما هنوز تفاله من حاضر به همنشینی با تو نیست !

می پندارم که ستیز من با او رو به صلح می رود

و این تعبیریست

از جدایی مطلق

تو را لیاقت محبت نیست

مرا تجربه چنین می گوید

من هنوز می ایستم

با دردی استخوان شکن از نبردی با او

و به همبستری

بی ایمانی

چون تو

تن نمی دهم

روزی هم «او»ی من خواهد آمد ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 14:28  توسط جنتلمن  | 

سفر زیارتی ، سیاحتی و همیشگی به جهان آخرت

 

ابتدا گذرنامه زیر را تکمیل کنید :

 

نام : انسان

نام خانوادگی : آدمی زاد

نام پدر : آدم

نام مادر : حوا

لقب : اشرف مخلوقات

نژاد : خاکی

صادره از: دنیا

ساکن : کهکشان راه شیری ، منظومه شمسی ، زمین

گمرک : برزخ

ساعت پرواز : هر وقت که خدا صلاح بداند

مقصد : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز :

1- دو متر پارچه سفید

2-عمل نیک

3- انجام واجبات و ترک محرمات

4- امر به معروف و نهی از منکر

5- دعای والدین و مومنین

6- نماز اول وقت

7- ولایت ائمه اطهار

8- اعمال صالح ، تقوا ، ایمان

 

توجه :

الف - خواهشمند است جهت رفاه خود خمس و زکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید.

ب - از آوردن ثروت ، مقام ، ماشین جدا خودداری نمایید .

پ - حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید که از آوردن دسته گلهای سنگین ،

سنگ قبر گران و تجملاتی ، مراسمات پر خرج و غیره خودداری نمایند .

ت - جهت یادگاری قبل از پرواز اموال خود را بین فرزندان و امور فقرا و مستضعفین مشخص نمایید .

ث - از آوردن بار اضافی از قبیل حق الناس ، غیبت ، تهمت و غیره خودداری نمایید .

برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص) مراجعه نمایید .

تماس و مشاوره به صورت شبانه روزی ، رایگان ، مستقیم و بدون وقت قبلی می باشد.

 

در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی برخوردید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید :

186 سوره بقره ــــــ 45 سوره نسا ـــــ 125 سوره توبه ـــــ 55 سوره اعراف

2 و 3 سوره طلاق

امیدواریم سفر آسوده ای در پیش داشته باشید...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:33  توسط جنتلمن  | 

عشق و دیوانگی

 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،

فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند .

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه ،

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت :

بیایید یک بازی بکنیم ، مثلا قایم باشک

همه از پیشنهاد او شاد شدند

دیوانگی فورا فریاد زد که من چشم میگذارم

از آنجایی که هیچکس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن : 1 2 3 ...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد

خیانت داخل انبوهی از زباله شد

اصالت در میان ابرها پنهان شد

هوس به مرکز زمین رفت

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد

و دیوانگی مشغول شمردن بود : 79 80 81 ...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد

و جای تعجب هم نیست که همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید : 95 96 97 ...

هنگامی که دیوانگی به 100 رسید

عشق پرید و در بین بوته رز پنهان شد

دیوانگی فریاد زد که دارم میام

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود

زیرا تنبلی تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود

لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود

دروغ ته دریاچه

هوس در مرکز زمین

یکی یکی همه را پیدا کرد ، به جز عشق

او از یافتن عشق نا امید شده بود

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد :

توفقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند

و با شدت و هیجان زیادی آن را در بوته گل فرو کرد

و دوباره و دوباره ، تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد

با دست هایش صورت خود را پوشانده بود

و از میان انگشتهایش قطرات خون بیرون می زد

او نمی توانست جایی را ببیند

کور شده بود

دیوانگی گفت : من چه کردم ؟

چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟

عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی

اما اگر می خواهی کاری کنی ، راهنمای من شو

و از آن روز است که

عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:47  توسط جنتلمن  | 

شمع روشن

 

 

تو هرگز به راستی رنج نبرده ای !

و درد بی خوابی را نمی شناسی

این منم که خواب از چشمانم گریخته است

و تا زمانی که زنده ام

به جز اشک برای من همدمی نیست .

وقتی که با تو حرف می زنم

مرا به سُخره می گیری

عاشقان مرا در شعر خود بهتر روایت کرده اند .

آری تقدیر چنین بوده است :

که من شمعی روشن برای دیگران باشم

اتاق را برای تو روشن کنم

و خود آرام آرام

بسوزم و به پایان برسم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:41  توسط جنتلمن  | 

رویا

 

امشب شنیدم که در خواب گریه می کردی

مگر خواب بد می دیدی ؟

آیا کسی به خوابت آمد

و تو را به گریه انداخت ؟

با من از رویایت بگو

حتی اگر من در آن سهمی نداشته باشم

می دانم که هیچ کس

به اندازۀ من

از اشک تو در خواب ، هراسان نیست

بگو با من

چه کسی هر شب به خوابت می آید ؟

چه کسی تو را به گریه می اندازد ؟

با من از رویایت بگو

و یقین داشته باش

که عشق من حتی در خواب

از تو مراقبت خواهد کرد !

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 5:29  توسط جنتلمن  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 6:25  توسط جنتلمن  | 

تماس

و هیچ صدایی نبود

و کلامی گفته نشد

و پنجره در قاب شیشه ، خاکستری بود

در سوسوی نوری که خاموش می شد

و کلامی گفته نشد ...

تنها تماس

تماس دست تو با من

پس از گذشت سالها که نبودی ...

تو رفته بودی

و سالها رفتند

اکنون دستم را بگیر

و این سالهای فاصله را بردار

و به این روز خاکستری

نوری ببخش

که پیش از این ، صاحب آن بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 5:50  توسط جنتلمن  | 

پاییز

 

ساکن دیار تنهایی ام

همنشین رودخانه های بیشمار

رودخانه های طلا از برق زورقها

که به دریا می روند

و دست خالی از آن بازمی گردند

خالی از هر دوست و آشنا برای من !

ترانه های عاشقانه از هزاران گلو فریاد می شود

اما نه اینجا

نه برای من

که اینجا فقط تنهایی است

آه ! درد بی امان عشق

دست کم بگذار بمیرم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 3:39  توسط جنتلمن  | 

الفبای عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:40  توسط جنتلمن  | 

صبر می کنم

 

در آینۀ وجود او

چهرۀ خود را می بینم

و می دانم که آدمی تغییر می کند

پس صبر می کنم

.

و هیچ کس را برای این صبر

ملامت نمی کنم !

می دانم

آن کسی که می رود

زمانی به ناچار بازخواهد گشت .

پس صبر می کنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:35  توسط جنتلمن  | 

کابوس

 

خدایا وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصۀ من آشنا نیست

درین عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم - روا نیست -

شبم طی شد ، کسی بر در نکوبید

به بالینم چراغی کس نیفروخت

نیامد ماهتابم بر لب بام

دلم از این همه بیگانگی سوخت

به روی من نمی خندد امیدم

شراب زندگی در ساغرم نیست

نه شعرم می دهد تسکین به حالم

به غیر از اشک غم در ساغرم نیست

بیا ای مرگ جانم بر لب آمد

بیا در کلبه ام شوری برانگیز

بیا شمعی به بالینم بیفروز

بیا شعری به تابوتم بیاویز !

دلم در سینه کوبد سر به دیوار

که این مرگ است و بر در می زند مشت !

- بیا ای همزبان جاودانی

که امشب وحشت تنهاییم کشت !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:46  توسط جنتلمن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:17  توسط جنتلمن  | 

پرستش

 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

با او بگو صحبت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته ، مرگ ، کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که این جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم که از تو بجز ناله برنخاست !

راهی بزن که از این ناله بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم ؟

ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید !

آری مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:8  توسط جنتلمن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:2  توسط جنتلمن  | 

شمع روشن

 

تو هرگز به راستی رنج نبرده ای !

و درد بی خوابی را نمی شناسی

این منم که خواب از چشمانم گریخته است

و تا زمانی که زنده ام

به جز اشک برای من همدمی نیست .

وقتی که با تو حرف می زنم

مرا به سُخره می گیری

عاشقام مرا در شعر خود بهتر روایت کرده اند .

آری تقدیر چنین بوده است :

که من شمعی روشن برای دیگران باشم

اتاق را برای تو روشن کنم

و خود آرام آرام

بسوزم و به پایان برسم .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 3:45  توسط جنتلمن  | 

باغ مخفی

 

در باغ مخفی خود ، در جستجوی گلی بی عیب هستم

در انتظار بهترین ساعت عمر خود

در باغ مخفی ام

هر چند چون برگی بر زمین می افتم ،

اما هنوز ایمان دارم ،

که تو دانه ای را در زمین می کاری

و من رشد آن را به تماشا می نشینم .

نمی دانم کجا هستم ،

و چهره ام کجاست !

می دانم که جایی همین نزدیکی هاست .

آرزو داشتم که رنگ موهایم را بدانم !

اما حالا می دانم که پاسخ آن

جایی در باغ مخفی پنهان است .

ان جا که گلبرگ ها نمی ریزند

و قلبها به سنگ بدل نمی شوند ،

جایی برای متولد شدن

آن جا که نه گل سرخی کنده می شود

و نه عشقی ، تحقیر !

اگر در انتظار باران بنشینم که بر من بوسه زند ،

آیا تشنگی ام پایان خواهد یافت ؟

آیا از این امتحان سربلند خواهم گذشت ؟

و اگر در انتظار رنگین کمان بنشینم

آیا آن را خواهم دید ؟

یا از کنار من بی صدا خواهد گذشت ؟

بدون آنکه دیده شود

یا من بتوانم آن را ببینم ...

مگر آن که معجزه ای رخ دهد

و دوباره بینا شوم ،

بعد از این همه گفت و شنود

هنوز ایمان دارم که زنده هستم

هر چند چکمه های زیادی از روی من می گذرند

اما آفتاب ، مرا می بوسد

و در آغوش خود می فشارد

من قوی هستم

و شاید هنوز فرصتی باشد

که درباره رشد کنم

هنوز در جستجوی گلبرگی هستم که نریزد

قلبی که سنگ نشود

جایی که متولد شوم ...

این باغ مخفی من است

آن جا که گلهای سرخ نمی میرند

و هرگز عشقی را دست کم نمی گیرند

باغ مخفی من !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:42  توسط جنتلمن  | 

چگونه دوستت دارم ؟

بگذار بشمارم

تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم

با احساسات نامرئی

به اندازۀ پایان هستی

من تو را مثل هر روز دوست دارم

مثل نیاز انسان به آفتاب و شمع

تو را آزادانه دوست دارم

مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

تو را خالصانه دوست دارم

مثل احساس بعد از دعا

تو را با اندوه قدیمی

و ایمان کودکی ام دوست دارم

با عشقی که سالها گم کرده ام

با نفسم و با معصومیت از دست رفته ام

با اشکها ، لبخندها و تمام هستی ام

و اگر خدا بخواهد

بعد از مرگم

تو را بیش از این ها

دوست خواهم داشت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:25  توسط جنتلمن  | 

چرا چنین سخت است ؟

چرا چنین سخت است

که یکدیگر را دوست داشته باشیم ؟

چرا دوست داشتن سخت است ؟

من چه باید بکنم که تو مرا بپذیری ؟

چه باید بگویم ؟

چه باید بکنم که مرا محترم بشماری ؟

چگونه باید به نظر بیایم

که فکر کنم با تو برابرم ؟

کجا باید یروم ؟

کجا حس کنم که با ارزشم ؟

من چه باید بدانم ؟

برادرانم ، خواهرانم !

چرا یاد نگرفته ایم که با این تفکر بجنگیم ؟

چرا نمی توانیم بدون رنج زندگی کنیم ؟

چرا نمی توانیم بپذیریم که با هم متفاوت هستیم ؟

قبل از آنکه خیلی دیر شود !

من چه باید یادبگیرم تا بفهمم

چه چیز برای من خوب است ؟

من چه چیز را باید بدانم ؟

وقتی که می دانم حق با من است ، چه باید بکنم ؟

کجا باید بروم ؟

از ایمان خود با چه کسی سخن بگویم ؟

چه کسی حق دارد ؟

و من با این همه خشم خود چه باید بکنم ؟

چرا باید بجنگم ؟

شاید تنها راه این باشد

که عشق خود را تقسیم کنیم

با عشق ترانه ای بسازیم

از عشق خود لباسی بپوشیم

به یکدیگر عشق هدیه کنیم

هم اکنون برادرت را دوست بدار

و این عشق را به خواهرت نشان بده ...

 

تنها همین راه باقی مانده است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:3  توسط جنتلمن  | 

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش

 

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

عشقی که گرم و شدید است

زود می سوزد و خاموش می شود

من سرمای تو را نمی خواهم

و نه ضعف یا گستاخی ات را

عشقی که دیر بپاید

شتابی ندارد

گویی که برای همۀ عمر ، وقت دارد .

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

اگر مرا بسیار دوست بداری

شاید حس تو صادقانه نباشد

کمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پایان نرسد

من به کم هم قانعم

و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد

من راضی ام

دوستی پایدار از هر چیزی بالاتر است

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

بگو تا زمانی که زنده ای ، دوستم داری !

و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم

تا زمانی که زندگی باقی است

هرگز تو را فریب نمی دهم

چه اکنون

و چه بعد از مرگ

همیشه با تو صادق خواهم ماند

و امروز در بهار جوانی ام

عشقم به تو اطمینان می بخشد

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

عشق پایدار، لطیف و ملایم است

و در طول عمر ، ثابت قدم

با تلاش صادقانه

چنین عشقی به من هدیه کن

و من با جان خود

از آن نگهداری خواهم کرد

در خشکی یا دریا

در هر جا

عشق پایدار ، ثابت و همیشگی است

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش!

این وزن آواز من است

همانگونه که وزن زندگی است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 3:31  توسط جنتلمن  |